تبلیغات
"داستان های جالب"
"داستان های جالب"
اگه دنبال داستان های باحال میگردی بیا تو... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
چه موضوعی از داستانک رو بیشتر دوست دارید؟





پیوندهای روزانه

به داستان های جالب خوش آمدید

لحظاتی خوشی را برای شما آرزومندیم
این وبلاگ مجموعه ای از داستان های جالب می باشد و ما نویسنده ی داستانک ها نیستیم

نظر نشه فراموش




[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ sara ]
پس از ماهها، با هم قراری دیگر گذاشتند....
بهاری دلپذیر بود و هوایی سرشار از لطافت.
پارکی پر از تنهایی بود و نیمکت هایی مشتاق برای گل شنیدن و گل شنفتن...
انگار همه منتظر آنها بودند.
اما دریغ از یک نیمکت برای آنها.
همه جا بزرگ و خوانا نوشته شده بود:
«مراقب باشید رنگی نشوید»
...قار قار کلاغ بود و دیگر هیچ




طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ sara ]
اگه داستان جذابی(داستانک) داشتید به ایمیل زیر بفرستید:
sarasarabi76@yahoo.com
راستی توی قسمت موضوع یا سابجکت هم بنویسید:داستان های جالب


[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ sara ]

تا اینجا که 30 تا از داستان ها رو گذاشتیم نظرتون چیه؟؟؟

خوبه؟؟بده؟؟؟

خوشحال میشم که نظراتتونو بدونم...

*برای سال نو میلادی برای وبلاگ آهنگ"santa clause"رو از جاستین بیبر براتون گذاشتم نظرتونو راجعبش حتما بدید

پیشنهاداتونون رو درمورد آهنگ بعدی برای وب بگید...

مرسی!!!مدیرت وب


[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ sara ]
در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع
برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك
بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی
بشینن.

در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی
جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری
بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی
نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا
آخر.

با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر
خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون
فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...



طبقه بندی: داستانک ها،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ sara ]
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت
را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد
مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته
بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک
بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با
قطار حرکت می کنند."

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی
دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره
فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای
پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من
برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"



طبقه بندی: داستانک ها،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ sara ]
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان
ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل
استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک
قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه
دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع
تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات 3 کودک انتخاب
کنند و 1 کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی
شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟
در این تصمیم، آن (1) کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (3 کودک دیگر)
که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک (ریل سالم) بازی کنند،
قربانی می شود.
این نوع تصمیم گیری معضلی است كه هر روز در اطراف ما، در اداره، در جامعه
در سیاست و به خصوص در یک جامعه غیردموکراتیک اتفاق می افتد، دانایان
قربانی نادانان قدرتمند و احمقان زورمند و تصمیم گیرنده می شوند.
کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در
آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت.
کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی
کرد که روزی مرگش اینگونه رقم بخورد.
اگرچه هر 4 کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن
کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن 3 کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن
کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی
گناه و عاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر
انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه
مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن
3 کودک احمق نبود.
مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه
مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار)
را تعیین کنند.
گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته
اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی
کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.
زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار که با عدم اتخاذ
تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

"به یاد داشته باشید آنچه که درست است همیشه محبوب نیست... و آنچه که
محبوب است همیشه حق نیست!"



طبقه بندی: داستانک ها،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:48 ب.ظ ] [ sara ]
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 09:04 ب.ظ ] [ sara ]
در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید:

به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید

"دقت عمل"
داشته باشید و هم "رقت عمل".

همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمی خورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند می گذارد توی دهانش و می مکد.
و می گوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!!

دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی‌ استاد می گوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید.

چند تا دخترها غش می کنند، پسرها بالا می اورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد می کنند و می گذارند در دهنشان و می مکند.

استاد میگوید:


هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید.




طبقه بندی: داستانک ها،
[ سه شنبه 15 آذر 1390 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ sara ]
یه روز یه جنگل بود درخت نداشت. یه شكارچی بود تفنگ نداشت. یه تفنگ بود كه فشنگ نداشت. بعد اون شكارچی كه تفنگ نداشت با اون تفنگ كه فشنگ نداشت یه گوزن شكار كرد كه شاخ نداشت گوزن را انداخت نوی كیسه كه ته نداشت این داستان كه نویسنده نداشت نویسنده هم اسم نداشت هر چند این داستان سرو ته نداشت ولی ارزش سر كار گذاشتن رو كه داشت.......................
امیدوارم که این متن خستگی رو از تنتون در آورده باشه...



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ sara ]
تاحالا به این فکر کردی که تو ماه رمضون چه شکلی میشی؟؟؟

معمولا تو قبل از افطار ایجوری هستی

.(‘.’)
\].[/
_/ \_

ولی بعد از افطار !

_(‘.’)_
\( . )/
_!/ \!_

خسته نباشی !





طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 3 آذر 1390 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ sara ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 17 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :