تبلیغات
"داستان های جالب"
"داستان های جالب"
اگه دنبال داستان های باحال میگردی بیا تو... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
چه موضوعی از داستانک رو بیشتر دوست دارید؟





پیوندهای روزانه

به داستان های جالب خوش آمدید

لحظاتی خوشی را برای شما آرزومندیم
این وبلاگ مجموعه ای از داستان های جالب می باشد و ما نویسنده ی داستانک ها نیستیم

نظر نشه فراموش




[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ sara ]
جمعیت بی صبرانه منتظر اجرای نمایش بودند ٬ صدای تشویق قطع نمیشد .
با کنار رفتن پرده اشتیاق چندین ساله جمعیت برای شنیدن صدای ویلون مشهور ترین نوازده چندبرابر شده بود .
پرده کنار رفت و پیرمردی با لباس مندرس نمایان شد و صدای کف زدن مردم با تعجب و شرمساری قطع شد
همان پیرمردی بود که هنگام ورود به تالار ٬ جلوی در ایستاده بود و می نواخت تا نوجه مردم را جلب کند ولی فقط چند سکه جمع کرده بود .



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ sara ]
امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:18 ب.ظ ] [ sara ]
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.

دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.

در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می‌کند، منصرف شد!!!



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ sara ]
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکندو میداد به جوجه هاش میخوردندزمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ sara ]
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر، در بزرگی دیده می شود با تابلوی “اتاق عمل”.
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند. دکتر به سمت او می رود. مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند…
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم… باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی… اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده…
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد.
دکتر: هه! شوخی کردم… زنت همون اولش مُــــرد !!!!



طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:08 ب.ظ ] [ sara ]
پس از ماهها، با هم قراری دیگر گذاشتند....
بهاری دلپذیر بود و هوایی سرشار از لطافت.
پارکی پر از تنهایی بود و نیمکت هایی مشتاق برای گل شنیدن و گل شنفتن...
انگار همه منتظر آنها بودند.
اما دریغ از یک نیمکت برای آنها.
همه جا بزرگ و خوانا نوشته شده بود:
«مراقب باشید رنگی نشوید»
...قار قار کلاغ بود و دیگر هیچ




طبقه بندی: داستانک ها،
[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ sara ]
اگه داستان جذابی(داستانک) داشتید به ایمیل زیر بفرستید:
sarasarabi76@yahoo.com
راستی توی قسمت موضوع یا سابجکت هم بنویسید:داستان های جالب


[ پنجشنبه 11 اسفند 1390 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ sara ]

تا اینجا که 30 تا از داستان ها رو گذاشتیم نظرتون چیه؟؟؟

خوبه؟؟بده؟؟؟

خوشحال میشم که نظراتتونو بدونم...

*برای سال نو میلادی برای وبلاگ آهنگ"santa clause"رو از جاستین بیبر براتون گذاشتم نظرتونو راجعبش حتما بدید

پیشنهاداتونون رو درمورد آهنگ بعدی برای وب بگید...

مرسی!!!مدیرت وب


[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ sara ]
در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع
برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك
بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی
بشینن.

در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی
جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری
بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی
نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا
آخر.

با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر
خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون
فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...



طبقه بندی: داستانک ها،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:54 ب.ظ ] [ sara ]
در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله ای که کنار پنجره نشسته بود پر از شور
و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت
را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد
مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته
بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک
بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: "پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با
قطار حرکت می کنند."

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی
دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره
فریاد زد: "پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید!
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای
پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من
برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"



طبقه بندی: داستانک ها،
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ sara ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 18 :: ... 10 11 12 13 14 15 16 ...

درباره وبلاگ

موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :